شعر باد و پیراهن من

داستان پسری که در پاییز باد پیراهن او را می‌برد و ...

باد و پیراهن من

آقای باد که اومد
خونه پر از صدا شد
از روی بند خونه
پیراهنم جدا شد

باد و پیراهن من
بالای بالا رفتند
من توی خونه بودم
اون ها از این جا رفتند

پیراهن منو، باد
با های و هوی و هو برد
شاید که دختری داشت
آن را برای او برد

شعر باد و پیراهن من

نویسنده: افسانه شعبان نژاد