قصه سگی بود جنگلی بود

قصه سگی بود جنگلی بود


سلام سلام آی بچه های مهربون، کوچولوهای خوش زبون

امروزم با قصه های رعنا به خونه های شما اومدیم.

قصه: سگی بود جنگلی بود

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود

میون مزرعه‌ای سگی بود خروسی بود

سگی باهوش و زرنگ سگی مثل ببر و گرگ

مهربون و باوفا قوی پنجه و بزرگ

خروسی حنایی رنگ کاکل زری

آوازش قوقولی قوقو چه تاجی داشت چه پری

دوتایی با هم بودن دوتا دوست مهربون

این به اون می‌گفت عزیز اون به این هاپ هاپو جون

اما در دل خروس ترسی بود از هاپو خان

قوقولی قوقو نکنه اون نباشه یار یار خوب و مهربون

نکنه وقت بلا منو تنها بذاره

بی یار و یاور و دوست وقت دعوا بذاره

یه روزی خروس زری گفت به دوستش هاپو خان

بیا با هم برویم توی جنگل هاپو خان

توی اون جنگل سبز کمی گردش بکنیم

برویم بازی کنیم کمی ورزش بکنیم

خروس و سگ دوتایی دویدند و دویدند

دوتایی قدم زدند تا به جنگل رسیدند

جنگل قشنگی بود دیدنی بود همه‌جاش

دل اون دوتا رو برد چهچهه پرنده‌هاش

روی اون نقره‌ای بود آفتابش مثل طلا

بهتر از اون نمی‌شد دلنشین بود همه جا

گردشی صبح تا غروب زیر گنبد کبود

هیچ‌کدوم از اون دوتا فکر صبح و شب نبود

اون دوتا نفهمیدن که حسابی دیر شده

توی دست دیو شب دوتا دوست اسیر شده

خروس پرسید چه کنیم راه کجاست پریشونیم

هاپو گفت غصه نخور شب همین جا می‌مونیم

تو برو روی درخت روی یه شاخه بخواب

من همین جا می‌خوابم تا طلوع آفتاب

پر و پر خروس زری روی شاخه‌ای پرید

هاپو هم زیر درخت توی سوراخی خزید

قوقولی بیدار شد صبح زود خروس خون

مثل هر روز بالی زد قوقولی قو داد اذون

قوقولی قوقو صبح اومده هر کی خوابیده بیدار

رسیده وقت نماز شده وقت کار و بار

هاپو از صدای اون چشم خود را باز کرد

ولی خسته بود و باز دست و پا دراز کرد

اذان خروس زری به گوش همه رسید

روباهی در لانه‌اش صدای اونو شنید

شادی کرد و گفت به خود عجب غوغایی شده

توی این جنگل سبز یه خروس پیدا شده

خروسی که بی‌گمون گل گلی پیرهنه

این خروس خوشمزه باب دندون منه

روباه از لانه خود ناگهان بیرون پرید

زبونش رو درآورد دور پوزه اش کشید

توی راه گفت با خودش چه کنم چیکار کنم

برای خروس باید حقه‌ای سوار کنم

رفت رسید به اون درخت و گفت

سلام خروس زری شما کجا اینجا کجا

چه صدایی چه پری

کاش می‌شد مثل تو من گاهی آواز بخونم

با آواز غصه ها رو از دل خود برونم

بیا پایین و به من راز آواز رو بگو

دل من رو نشکن به من از راز بگو

خروس اما می‌دونست که روباه حیله‌گره

دشمن مرغ و خروس دشمن بال و پره

قوقولی کرد که هاپو فوری باخبر بشه

حسابی حمله کنه به روباه حیله گر

با خودش گفت که حالا شده وقت امتحان

ببینم دوستی یا نه دشمنی هاپ هاپو خان

هاپ هاپو که خواب نبود ناگهان از جا پرید

حمله کرد به حیله‌گر حساب اون رو رسید

بی‌نوا زخم و زیلی داد و فریاد و هوار

دوتا پا داشت و دوتا قرض کرد و الفرار

خروس از روی درخت شادمانه پر گشود

پر زد اومد پیش سگ گفت عجب قصه‌ای بود

حالا وقت اون شده برویم به خونه مون

هر چی رو که دیده‌ایم بگوییم به دیگران

شاد و شنگول دوتایی رو به سوی خونه‌شون

این به اون میگفت عزیز اون به این هاپ هاپو جان

 

خب دوستای خوبم امیدوارم که از این قصه خوشتون اومده باشه
تا یه روز دیگه و یه قصه دیگه خدانگه دار

شاعر: مصطفی رحماندوست

قصه‌گو: رعنا