- تبلیغات -

قصه خرگوش سیاه

قصه خرگوش سیاه

قصه خرگوش سیاه

سلام سلام آی بچه های مهربون، کوچولوهای خوش‌زبون

امروزم با قصه‌های رعنا به خونه‌های شما اومدیم.

قصه: خرگوش سیاه

یه روز صبح خرگوش کوچولو از خواب بیدار شد و بیرون اونه‌اش ایستاد.

و به طلوع خروشید درخشان نگاه کرد.

روز بسیار زیبایی بود.

اما انگار چیزی درست نبود.

اون تنها نبود.

خرگوش کوچولو ترسید. با صدای بلند گفت:

از اینجا برو خرگوش سیاه.

اما خرگوش سیاه اصلا تکون نخورد.

هیچ‌جا هم نرفت.

خرگوش کوچولو دوید. خرگوش سیاه درست پشت سرش بود.

خرگوش کوچولو تندتر و تندتر دوید.

بعد پشت درختی قایم شد و با خودش فکر کرد که:

خرگوش سیاه نمیتونه اینجا پیدام کنه.

اما وقتی از پشت درخت بیرون اومد، خرگوش سیاه درست روبروش ایستاده بود.

خرگوش کوچولو با خودش فکر کرد:

شاید اون به خوبی من شنا بلد نباشه.

پس پرید توی رودخونه و شنا کنان رفت اون طرف رودخونه.

اما وقتی خودش رو از آب بیرون می‌کشید خرگوش سیاه هم درست مثل اون خودش رو از آب بیرون کشید.

خرگوش کوچولو با ترس و لرز گفت:

تو از من چی می‌خوای؟

چرا دنبالم میای؟

خرگوش سیاه جوابی نداد.

خرگوش کوچولو دوباره دوید. اونقدر تند که تا به‌حال انقدر تند ندویده بود.

بعد هم یک‌راست وارد جنگل تاریک و عمیق شد.

جنگل تاریک و ساکت بود.

خرگوش سیاه هیچ‌جا دیده نمی‌شد.

خرگوش کوچولو نفس راحتی کشید و گوشه‌ای نشست و هویج‌اش رو جوید.

ناگهان در تاریکی توجه‌اش به دوتا چشم براق جلب شد.

واااای!!!! نه !!!!

خرگوش سیاه پیدام کرد.

اما اون خرگوش سیاه نبود.

خرگوش کوچولو با بیشتری سرعتی که تونست دوید تا از جنگل تاریک و عمیق بیرون بره.

گرگ بزرگی درست پشت سرش بود.

یکدفعه پای خرگوش کوچولو پیچ خورد و افتاد.

خرگوش کوچولو سعی کرد روی پاهاش بایسته اما دیگه خیلی دیر شده بود.

چشم‌هاش رو محکم بست و منتظر شد تا گرگ با چنگال‌های تیزش اونو بگیره.

اما هیچ اتفاقی نیفتاد.

برای اینکه اونجا درست زیر نور خورشید پشت سر خرگوش کوچولو خرگوش سیاه ایستاده بود.

خرگوش کوچولو لبخندی زد و احساس کرد که خرگوش سیاه هم به اون لبخند میزنه.

آنها دست در دست هم جست و خیز کنان از دشت گذشتند.

خب بچه‌های گلم حتما فهمیدید که خرگوش سیاه چی بوده؛

سایه خرگوش کوچولوی ما زیر نور آفتاب درواقع همون خرگوش سیاه بوده.

شما هم امتحان کنید.

این‌بار که از خونه رفتید بیرون، زیر نور آفتاب، سایه‌تون رو پیدا کنید.

 

خب دوستای خوبم امیدوارم که از این قصه و شعر خوشتون اومده باشه
تا یه روز دیگه و یه قصه دیگه خدانگه دار

نویسنده: فیلیپا لدرز

قصه‌گو: رعنا

نظرات

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.