رعنااستوری

قصه کودکانه زیباترین آواز

قصه کودکانه زیباترین آواز

قصه کودکانه زیباترین آواز درباره دختری به نام مونا است که هر صبح با صدای پرنده زیبایی از خواب برمی‌خیزد و یک روز تصمیم می‌گیرد که پرنده را بگیرد و با آن بازی کند اما پرنده می‌رود و بعد . . .

 

سلام سلام آی بچه های مهربون، کوچولوهای خوش‌زبون

امروزم با قصه‌های رعنا به خونه‌های شما اومدیم.


قصه کودکانه زیباترین آواز

مونا هر روز صبح با آواز پرنده زیبایی که روی درخت سیب خونه‌شون لونه داشت بیدار می‌شد.

مونا به پدرش گفت:

اون زیباترین پرنده دنیاست و قشنگ‌ترین آوازها رو میخونه.

اون با خودش فکر می‌کرد کاش می‌تونست با اون پرنده زیبا بازی کنه.

یه روز صبح که با آواز زیبای پرنده از خواب بیدار شد دستش رو دراز کرد تا پرنده رو بگیره.

اما نتونست. مونا بیشتر سعی کرد اما دستش به لانه پرنده زیبا نرسید.

پدرش برای اون یک نردبان آورد.

مونا از نردبان بالا رفت ولی ناگهان دستش به لانه پرنده خورد و لانه به زمین افتاد.

پرنده زیبا وقتی که دید لانه‌اش خراب شده از پیش مونا رفت.

از اون روز به بعد مونا دیگه آرام و قرار نداشت. برای اینکه پرنده‌ای نبود تا برایش زیباترین آواز رو بخونه.

مونا به پدرش گفت:

پدرجان خواهش می‌کنم پرنده را برای من بیاور.

و پدرش برای اینکه اون رو خوشحال کنه به فکر افتاد تا زیباترین پرنده دنیا رو برای دخترش پیدا کنه.

این بود که بار سفر بست و از این جنگل به اون جنگل رفت تا پرنده زیبای دخترش رو پیدا کنه.

حتی تا جنگل‌های آمازون هم رفت.

انواع پرندگان رو دید. اما پرنده مورد علاقه دخترش رو پیدا نکرد .

اون گشت و گشت تا خسته کنار جویباری زیر سایه درخت سیبی نشست.

در همین موقع صدایی رو شنید.

چقدر این صدا برایش آشنا بود. کمی به درخت نگاه کرد تا تونست پرنده زیبا رو پیدا کنه.

بعد بلند گفت:

آهای پرنده زیبا، دختر من دوستت داره. تو همیشه باید کنارش باشی و با تو بازی کنه.

اگر ممکنه اون رو ببخش و با من بیا.

اما پرنده زیبا به حرف‌های پدر مونا گوش نداد.

اون سنگ کوچکی رو بسوی پرنده پرت کرد.

پرنده زخمی شد و به زمین افتاد.

بال‌اش درد گرفته بود و با اون بال زخمی نمیتونست پرواز کنه.

پدر مونا پرنده رو گرفت و داخل قفس انداخت و گفت:

اینجا برای تو زیباترین جای دنیاست.

و بسوی خانه بازگشت.

پدر پرنده زیبا رو به مونا داد  گفت:

این هم زیباترین پرنده دنیا برای دخترم.

وقتی که مونا پرنده رو در قفس دید از خوشحالی به هوا پرید و اون رو در آغوش گرفت.

و بالا و پایین انداخت و بعد قفسه پرنده رو کنار پنجره اتاق‌اش گذاشت.

اما کمی بعد پرنده ر غمگین و ناراحت دید که در گوشه قفس نشسته.

خوب که دقت کرد پرنده رو زخمی دید.

مونا دلش سوخت و تصمیم گرفت که هر طوری که شده بال پرنده زیبا رو خوب کنه.

برای اینکه خواهش اون بود که پدرش رو مجبور کرده بود که پرنده رو براش پیدا کنه.

چند روز گذشت.

ادامه داستان را بشنویم.

قصه‌گو: رعنا

error: