رعنااستوری

قصه کودکانه ملانصرالدین و شمع

ملانصرالدین و شمع

قصه کودکانه ملانصرالدین و شمع حکایت شرطی است بین ملا و دوستانش که آن‌ها از او می‌خواهند یک شب را در تپه سردی بگذراند و اگر نتوانست به آن‌ها سور بدهد درغیراینصورت …

سلام سلام آی بچه‌های مهربون  کوچولوهای خوش زبون

امروزم با یکی دیگه از قصه‌های رعنا به خونه‌های شما اومدیم


قصه کودکانه ملانصرالدین و شمع

در نزدیکی ده ملا مکان مرتفعی بود که شب‌ها باد میومد و فوق‌العاده سرد می‌شد.
دوستان ملا گفتند:
ملا اگر بتوانی یک شب تا صبح بدون اینکه از آتش استفاده کنی در آن تپه بمانی یه سور به تو می‌دهیم.
وگرنه تو باید یک مهمانی مفصل به همه ما بدهی.
ملا قبول کرد.
شب در آنجا رفت و تا صبح به خودش پیچید.
و سرما رو حسابی تحمل کرد.
صبح که شد اومد و گفت:
من برنده شدم و باید به من سور دهید.
گفتند:
ملا از هیچ آتشی استفاده نکردی؟
ملا گفت:
نه. فقط در یکی از دهات اطراف یک پنجره روشن بود و معلوم بود شمعی در آن روشن است.
دوستان گفتند:
همان آتش تو را گرم کرده و بنابراین شرط را باختی و باید مهمانی بدهی.
ملا قبول کرد و گفت:
فلان روز ناهار به منزل ما بیایید.
دوستان یکی یکی آمدند.
اما نشانی از ناهار نبود.
گفتند:
ملا انگار ناهاری در کار نیست.
ملا گفت:
چرا ولی هنوز آماده نشده.
دو سه ساعت دیگر هم گذشت و باز ناهار حاضر نبود.
ملا گفت:
آب هنوز جوش نیومده که برنج را درونش بریزم.
دوستان به آشپرخانه رفتند تا ببینند چگونه آب به جوش نمیاید؟!!
.دیدند ملا یک دیگ بزرگ از سقف خانه آویزان کرده و دو متر پایین تر یک شمع کوچک زیر دیگ نهاده است.
گفتند:
ملا این شمع کوچک نمیتواند از فاصله دومتری یک دیگ به این بزرگی را گرم کند.
ملا گفت:
چطور از فاصله چند کیلومتری می‌توانست من را روی تپه گرم کند!!!
شما بشینید تا آب به جوش بیاید و غذا آماده شود.

خب بچه‌های خوبم امیدوارم از قصه‌ امروز خوشتون اومده باشه،

تا یه روز دیگه و یه قصه یا حکایت قشنگ دیگه خدانگدار

قصه‌گو: رعنا

error: