رعنااستوری

قصه کودکانه کفاش و کوتوله‌ها

کفاش و کوتوله‌ها

قصه کودکانه کفاش و کوتوله‌ها ، داستان جذابی در مورد مرد کفاش و مهربان فقیری است که روزی کفش دوخته شده‌ای در مغازه‌ی خود میابد. او شگفت زده می‌شود. وقتی این اتفاق بارها و بارها اتفاق میفتد، مزد کفاش و همسرش کنجکاو شده  و با پنهان شدن در مغازه کفاشی متوجه می‎‌شوند که دو تا کوتوله‌ی بامزه و مهربان به آن‌ها کمک می‌کنند. مرد کفاش و همسرش تصمیم می‌گیرند لطف کوتوله‌ها را جبران کنند و برای آن‌ها کفش و لباس می‌دوزند و…

سلام سلام آی بچه‌های مهربون

کوچولوهای خوش زبون

امروزم با قصه‌های رعنا به خونه‌های شما اومدیم

 

 


قصه کودکانه کفاش و کوتوله‌ها

کفاش فقیری بود که دل بسیار مهربانی داشت . یک شب برای اون اتفاق عجیبی افتاد. اون شب اون آخرین تکه چرمش رو روی میز کارش گذاشت ولی صبح روز بعد وقتی در مغازه رو باز کرد تکه چرم رو روی میز ندید و به چای اون یک چفت کفش براق نو روزی میز پیدا کرد. کفاش فقیر از این اتفاق عجیب خوشحال شد اون کفش رو فوری فروخت و با پول اون چرم بیشتری خرید و چرمها رو برای دوختن کفش برید. صبح روز بعد وقتی در مغازه‌اش رو باز کرد دوباره به جای چرم‌ها کفش‌های دوخته شده روی میز دید. مرد کفاش هم که دیگه از خوشحالی توی پوست خودش نمی‌گنجید و روی پای خودش بند نبود دوباره اون کفش‌ها رو آماده کرد و به بازار برد و فروخت و با نصف پول اون کفش‌ها چیزهایی برای خونه‌اش خرید و با نصف دیگر اون چرم و وسایل کار برای مغازه‌اش خریداری کرد. خلاصه این اتفاق چند بار دیگر هم تکرار شد. یک شب کفاش به همسرش گفت: عزیزم این که نمیشه، ما باید سر از این کار دربیاریم و بفهمیم کی داره به ما کمک می کنه .همسرش گفت: حق با توِیه. ما همین امشب تا صبح بیدار میشینیم و نگهبانی می‌دیم تا اون فرشته مهربون رو پیدا کنیم. خلاصه کفاش و همسرش اون شب توی مغازه پنهان شدند و بیدار موندند . نیمه های شب سرو کله دو تا کوتوله از یه گوشه‌ی مغازه پیدا شد …..

 

ادامه قصه کفاش و کوتوله‌ها رو با هم بشنویم…

خب دوستای خوبم، بچه‌های عزیزم امیدوارم که از قصه امروز خوشتون اومده باشه . تا یه روز دیگه و یه قصه خیلی قشنگ دیگه خدانگه دار.

 

قصه‌گو: رعنا 

 

 

 

 

Leave a comment

error: