قصه کودکانه برگ نباید روی ریل باشه

bargnabayadrooyereylbashad1

یک قطار باربری که با بخار کار میکنه و یک قطار مسافربری که خیلی خوشگله و روی ریل اصلی حرکت میکنه هر روز هم دیگه رو میبینند . قطار مسافربری بخاطر جدیدتر بودن و زیبایی به خودش میباله  و به قطار باری میخنده تا اینکه در یک‌ روز پاییزی مشکلی پیش میاد و …

235

 

قصه کودکانه برگ نباید روی ریل باشه

ادی از اینکه قطاری بود که با بخار کار میکرد خوشحال بود.

او واگن هایی داشت که با اون بار حمل میکرد.

ادی بر روی ریل مخصوص حمل بار، حرکت میکرد.

دنیس قطار مسافربری بود که بر روی خط اصلی حرکت میکرد.

اون همیشه ادی رو مسخره میکرد و میگفت: تو با وجود اینکه چندتا واگن رو میکشی چقدر آهسته حرکت میکنی؛

ادی هم میگفت: من مثل تو کارم خوبه.

در این هنگام، دنیس از اون سبقت میگرفت و به سرعت دور میشد.

روزها کوتاه تر و کوتاه تر شد و پاییز رسید.

برگ های درخت ها روی زمین ریختند.

راب، راننده ادی گفت: ادی، توی مخزن ذغال ات ذغال بیشتر بریز.

امروز یه عالمه بخار احتیاج داریم.

دنیس خندید: بخار، بخاره ها، نگاه کن.

ادی ذغال بیشتری در مخزن ذغال ریخت و بخار قطار رو زیاد کرد.

در اون هنگام، صدای قیژ قیژی شنید.

ادامه داستان را بشنویم.

قصه‌گو: رعنا

دیدگاهتان را درج کنید

13 − سه =