قصه کودکانه سارا و کلوچه جشن

سارا شخصیت اصلی قصه ما نقاشی زیبایی در روز جشن میکشه که یهو گرابر شخصیتی که سارا در نقاشی اش خلق کرده از نقاشی بیرون میاد و …

قصه کودکانه سارا و کلوچه جشن

روز جشن بزودی فرا میرسید. سارا کنار تابلوی نقاشی اش ایستاده بود و تصویر یک موجود خنده دار رو میکشید.

اسمش رو گذاشته بود گرابر.

یعنی کسی که همه جا میره و کلوچه بر میداره.

سارا با دقت چند تا ضربه به قلموی نقاشی اش زد و برای گرابر پنجه های تیز گذاشت تا بتونه کلوچه ها رو سریع تر و سریع تر برداره.

گرابر یه ماهیتابه به عنوان کلاه روی سرش داشت و پیراهنی با طرح یه کلوچه خوشمزه پوشیده بود.

سارا نقاشی خانه و شهر خودش را هم برای گرابر کشید و با صدای بلند گفت: خب، گرابر به همه جا سرک میکشه و هیچی نمیخوره بجز کلوچه اونم یه عالمه.

وقتی ده تا کلوچه میخوره، انگار تازه فقط ته شکم اش رو پر کرده.

درست در همین لحظه، سارا صدای بلند تاپ تاپ قدم زدن کسی رو شنید؛

بعد هم یه صدای خوشحال پشت سرش گفت: روز جشن مبارک سارا.

سارا در حالیکه ترسیده بود و نفس نفس میزد یه دور دور خودش چرخید و قلموی نقاشی از دستش افتاد روی زمین.

اما قبل از اینکه قلمو به زمین برسه یه پنجه تیز قلمو رو روی هوا قاپید!!!

چشمانش درشت و خیره بود.

سارا در سکوت قلمو رو از اون گرفت.

بالاخره تونست لبخند بزنه و گفت: مچکرم گرابر؛ چطوری تونستی واقعی بشی؟

گرابر به نقاشی سارا اشاره کرد و گفت: اون قدر من رو خوب کشیدی که جون گرفتم.

سارا گفت: معجزه مثل این خیلی کم اتفاق میفته.

گرابر ادامه داد: درسته، خب من خوش شانسم که الان توی این شهر و توی نقاشی تو بودم تا کلوچه های خوشمزه رو بقاپم و بخورم البته منظورم این نیست که به قدرت سحرآمیزی که دارم افتخار میکنم اما این قدرت رو دارم که فاصله ها رو خیلی زود ندید بگیرم.

ادامه داستان را بشنویم.

قصه‌گو: رعنا

دیدگاهتان را درج کنید

پنج × 3 =