قصه کودکانه من همیشه هستم

MANHAMISHEHASTAM

شاخه ای از نی که در کنار رودخانه مقابل درخت انجیر پرباری قرار دارد، احساس بی فایده بودن میکند و حس میکند که سودی ندارد تا اینکه یک ماهی ریشه  او را میخورد و سپس دختر بچه ای از او سبدی میبافد و در آن انجیر قرار می دهد و …

231

نیِ کوچکی در کنار یک رود کوچک و زیبا روییده بود.

هر روز به درخت انجیری که در کنارش بود، نگاه میکرد و فکر میکرد: خوش بحالِ اون؛ پرنده ها میان و انجیرهایش رو میخورند و سیر میشن.

اون چقدر خوشبخته ولی من میوه ای ندارم؛ من به درد هیچ کس نمیخورم.

یک روز ماهیِ کوچکی به کنارش اومد و از بس گرسنه بود چند نک به ریشه اون زد و سیر شد.

برای همین نیِ کوچک قصه ما، تا آخر تابستان خوشحال بود.

خلاصه، تابستان تمام شد و پاییز اومد.

باد سرد، برگ هایش رو خشکوند. نیِ کوچک لرزید و فکر کرد: دیگه تموم شد؛ میخشکم و به درد هیچ کس نمیخورم.

در این فکر بود که دست های دختر کوچکی او را چید.

از او سبدی بافت؛ از درخت انجیر انجیر چید و توی اون گذاشت.

به بازار برد و فروخت.

نیِ کوچک خیلی شاد بود. وقتی انجیرها خورده شد، اون رو دور انداختند و سبد کوچک، باز با خودش فکر کرد: تمام شد. من دیگر به درد هیچ کس نمیخورم.

و چشم هایش رو بست.

ولی ناگهان، دست های زنی، اون رو از زمین برداشت و با خود برد.

زن اون رو شست، خار و خاشاک اش رو گرفت، توی اون پارچه لطیفی گذاشت و بعد با گریه کودکش رو بوسید و در اون قرار داد و اون رو به آب رودخونه سپرد.

سبد کوچک، خیلی تعجب کرد. کودک رو در بغل گرفت و به خودش قول داد جان کودک رو نجات بده.

اون روی آب چرخید و چرخید و لغزید و لغزید و رفت تا به کنار قصرِ پادشاهی رسید.

خودش رو به ملکه قصر نشان داد.

ادامه داستان را بشنویم.

قصه‌گو: رعنا

دیدگاهتان را درج کنید

18 − 6 =