رعنا استوری

برچسب: دانلود رایگان قصه کودکانه

قصه کودکانه خروس نگو یه ساعت
قصه کودکانه خروس نگو یه ساعت

قصه کودکانه خروس نگو یه ساعت درباره خروس ده شلمرود است که هر صبح همه را برای کار و بار بیدار می‌کرد اما یک روز حیوانات به اون گفتند که دیگه صبح قوقولی قوقو نکه تا اینکه… (بیشتر…)

قصه کودکانه حسنی نگو یه دسته گل
قصه کودکانه حسنی نگو یه دسته گل

مجموعه شعرهای کودکانه حسنی نگو بلا بگو، جزو متل ها و شعرهای عامیانه و کودکانه از منوچهر احترامی است که با مضامین تربیتی در طول سالها بازنشر شده است و خیلی مسائل و مشکلات کودکان را بازگو میگوید …

قصه کودکانه سن ملا و برادرش
قصه کودکانه سن ملا و برادرش

قصه کودکانه سن ملا و برادرش

قصه کودکانه سن ملا و برادرش داستان حساب کردن سن برادر ملا و ملا است که ملانصرالدین در جواب پرسش دوستش حرف بامزه‌ای می‌زند. (بیشتر…)

قصه کودکانه خداروشکر الاغم گم شد
قصه کودکانه خداروشکر الاغم گم شد

قصه کودکانه خداروشکر الاغم گم شد

روزی از روزها ملانصرالدین الاغش را گم کرد.

ملا کوچه به کوچه به دنبال الاغش گشت و سراغ الاغش رو از همه گرفت و … (بیشتر…)

قصه کودکانه دیو و دلبر
قصه کودکانه دیو و دلبر

قصه کودکانه دیو و دلبر

قصه کودکانه دیو و دلبر مرد کشاورزی است که به شهر می‌رود تا برای دخترش یک شاخه گل بیاورد اما در راه به یک قصر برمی‌خورد و که یک غول در آنجا زندگی می‌کند و … (بیشتر…)

قصه کودکانه یکبار یک ابری بود
قصه کودکانه یکبار یک ابری بود

قصه کودکانه یکبار یک ابری بود

یکبار یک ابری بود که در آسمان حرکت می‌کرد مانند قایق‌های که در دریا از این طرف به آن طرف شناور بودند؛

و بعضی وقت‌ها به شکل ابر استخوانی و بعضی وقت‌ها به شکل ابر هاپویی در میومدند؛

و موقع عصر وقتی که خورشید سرخ می‌شد ابرها بصورت یک اژدهای سرخ درخشان در میومدند و … (بیشتر…)

قصه کودکانه دزد بانک
قصه کودکانه دزد بانک

قصه کودکانه دزد بانک

قصه کودکانه دزد بانک داستان دزد نادونی هست که به بانک می‌رود برای دزدی اما پلیس او را پیدا می‌کند و دنبال او می‌دود تا … (بیشتر…)

قصه کودکانه کیف مامان جیرجیرک
قصه کودکانه کیف مامان جیرجیرک

قصه کودکانه کیف مامان جیرجیرک

قصه کودکانه مامان جیرجیرک داستان مامان جیرجیرکی است که یک کیف قرمز کوچولو  دارد و هر چی می‌خرد توی اون می‌گذارد تا اینکه یک روز وسایل کیفش موقع باران روی زمین می‌ریزد  و خیس می‌شود. مامان جیرجیرک هم‌ می‌فهمد که کیفش کوچک است برای همین کیف بزرگتری را دستش می‌گیرد. (بیشتر…)

شعر کودکانه شهر خواب
شعر کودکانه شهر خواب

شعر کودکانه شهر خواب (بیشتر…)

قصه کودکانه سرزمین کوتوله‌ها
قصه کودکانه سرزمین کوتوله‌ها

قصه کودکانه سرزمین کوتوله‌ها

قصه کودکانه سرزمین کوتوله‌ها داستان دختری به نام گل خندون است که در جنگلی با کلبه کوچکی رو به رو می‌شود که در آن هفت کوتوله مهربون زندگی می‌کردند و …

سلام سلام آی بچه‌های مهربون  کوچولوهای خوش زبون

امروزم با یکی دیگه از قصه‌های رعنا به خونه‌های شما اومدیم


قصه کودکانه سرزمین کوتوله‌ها

یه جنگل بزرگ بود با یه عالمه درخت و یه عالمه گل و یه عالمه موجودات عجیب غریب و جور واجور.

وسط جنگل درست کنار رودخونه یه کلبه چوبی کوچیک بود گل خندون توی اون زندگی می‌کرد.

گل خندون دختر خوبی بود. اما گاهی یادش می‌رفت چه کاری خوبه و چه کاری بد.

به خاطر همین، خیلی وقت‌ها دوست‌هایش از دستش ناراحت و دلخور می‌شدند.

گل خندان هر روز سبدش رو برمی‌داشت و از کلبه بیرون می‌رفت و توی جنگل می‌گشت و میوه‌های خوشمزه و گل‌های رنگارنگ می‌چید.

خلاصه یه روز وقتی که داشت توی جنگل قدم می‌زد و گل‌های خوش‌بو رو می‌چید کلبه‌ی عجیبی دید.

یه کلبه عجیب که خیلی کوچیک بود و یه در داشت با هفت تا پنجره و هفت تا دودکش و هفت تا باغچه کوچیک.

گل خندون که تا بحال اون کلبه رو ندیده بود آروم آروم جلو و جلوتر رفت.

در خونه باز باز بود و هیچ‌کس توی اون نبود.

گل خندون وارد خونه شد.

همه وسایل کلبه کوچیک بودن.

توی کلبه هفت تا اجاق بود که روی هر کدوم یه دیگ کوچیک پر از غذا می‌جوشید.

گل خندون قصه ما، سبد گل‌هایش را روی میز گذاشت و به طرف اجاق‌ها رفت.

اون که صبحانه‌اش رو نخورده بود از بوی غذا حسابی گرسنه شد.

اولین دیگ کوچیک رو برداشت و بشقاب هم گرفت دستش و دیگ رو تا آخر خورد.

اما بازم گرسنه بود.

پس سراغ دیگ دوم رفت و بعد هم دیگ سوم و چهارم و بالاخره دیگ هفتم.

اصلا اون به عاقبت کارش فکر نمی‌کرد.

وقتی غذای هفت تا دیگ رو تموم کرد دستی روی شکمش کشید و گفت:

یه کم سیر شدم.

بعد هم همه دیگ‌ها رو همون جا روی میز گذاشت.

دور میز هفت تا صندلی کوچیک بود. گل خندون روز اولین صندلی نشست اما تا خواست روی اون جا به جا بشه پایه صندلی تلقی صدا کرد و شکست.

اون روی زمین افتاد.

گل خندون که عصبانی شده بود دومین صندلی رو امتحان کرد اما دومین صندلی هم تحمل وزن اون رو نداشت و شکست.

حالا نوبت سومین صندلی بود و چهارمی و پنجمی و ششمی و بالاخره هفتمین صندلی و تمام صندلی‌ها شکستند.

ادامه داستان را بشنویم.

قصه‌گو: رعنا