رعنا استوری

برچسب: قصه صوتی

قصه کودکانه خروس نگو یه ساعت
قصه کودکانه خروس نگو یه ساعت

قصه کودکانه خروس نگو یه ساعت درباره خروس ده شلمرود است که هر صبح همه را برای کار و بار بیدار می‌کرد اما یک روز حیوانات به اون گفتند که دیگه صبح قوقولی قوقو نکه تا اینکه… (بیشتر…)

قصه کودکانه حسنی نگو یه دسته گل
قصه کودکانه حسنی نگو یه دسته گل

مجموعه شعرهای کودکانه حسنی نگو بلا بگو، جزو متل ها و شعرهای عامیانه و کودکانه از منوچهر احترامی است که با مضامین تربیتی در طول سالها بازنشر شده است و خیلی مسائل و مشکلات کودکان را بازگو میگوید …

قصه کودکانه شوالیه غیرواقعی
قصه کودکانه شوالیه غیرواقعی

قصه کودکانه شوالیه غیرواقعی

نسیم یه شوالیه بود. اما اون دوست نداشت سوارکاری کنه و بجنگه.

نسیم دوست داشت کتاب بخونه و بنویسه و همچنین اون خیلی دوست داشت که بافتنی ببافه.

یه شب یه نفر در زد.

شاه کریم پشت در بود. اون با گریه گفت: (بیشتر…)

قصه کودکانه آرزوهای عجیب گوسفند سیاه کوچولو
قصه کودکانه آرزوهای عجیب گوسفند سیاه کوچولو

قصه کودکانه آرزوهای عجیب گوسفند سیاه کوچولو

چوپان هر روز گله گوسفندانش را به کوهستان پر از گل و گیاه کنار دریا میاورد تا بچرند و هر چه می‌خواهند بخورند.

همه گوسفندان گله سفید بودند اما بین اون‌ها یک گوسفند سیاه کوچولو بود که همه چیزش با بقیه گوسفندان فرق داشت. (بیشتر…)

قصه کودکانه روباه و لک لک
قصه کودکانه روباه و لک لک

قصه کودکانه روباه و لک لک

روباه و لک لکی با هم دوست بودند.

اون‌ها بیشتر روزها رو با هم میگذروندند.

در دوستی اون‌ها فقط یه اشکال وجود داشت. روباه مرتب به لک لک حقه می‌زد. (بیشتر…)

قصه کودکانه شوالیه غیرواقعی
قصه کودکانه شوالیه غیرواقعی

قصه کودکانه شوالیه غیرواقعی

نسیم یه شوالیه بود. اما اون دوست نداشت سوارکاری کنه و بجنگه.

نسیم دوست داشت کتاب بخونه و بنویسه و همچنین اون خیلی دوست داشت که بافتنی ببافه.

یه شب یه نفر در زد.. (بیشتر…)

قصه کودکانه دیو و دلبر
قصه کودکانه دیو و دلبر

قصه کودکانه دیو و دلبر

قصه کودکانه دیو و دلبر مرد کشاورزی است که به شهر می‌رود تا برای دخترش یک شاخه گل بیاورد اما در راه به یک قصر برمی‌خورد و که یک غول در آنجا زندگی می‌کند و … (بیشتر…)

قصه کودکانه یکبار یک ابری بود
قصه کودکانه یکبار یک ابری بود

قصه کودکانه یکبار یک ابری بود

یکبار یک ابری بود که در آسمان حرکت می‌کرد مانند قایق‌های که در دریا از این طرف به آن طرف شناور بودند؛

و بعضی وقت‌ها به شکل ابر استخوانی و بعضی وقت‌ها به شکل ابر هاپویی در میومدند؛

و موقع عصر وقتی که خورشید سرخ می‌شد ابرها بصورت یک اژدهای سرخ درخشان در میومدند و … (بیشتر…)

قصه کودکانه دزد بانک
قصه کودکانه دزد بانک

قصه کودکانه دزد بانک

قصه کودکانه دزد بانک داستان دزد نادونی هست که به بانک می‌رود برای دزدی اما پلیس او را پیدا می‌کند و دنبال او می‌دود تا … (بیشتر…)

قصه کودکانه کیف مامان جیرجیرک
قصه کودکانه کیف مامان جیرجیرک

قصه کودکانه کیف مامان جیرجیرک

قصه کودکانه مامان جیرجیرک داستان مامان جیرجیرکی است که یک کیف قرمز کوچولو  دارد و هر چی می‌خرد توی اون می‌گذارد تا اینکه یک روز وسایل کیفش موقع باران روی زمین می‌ریزد  و خیس می‌شود. مامان جیرجیرک هم‌ می‌فهمد که کیفش کوچک است برای همین کیف بزرگتری را دستش می‌گیرد. (بیشتر…)