رعنا استوری

برچسب: قصه کودک

قصه کودکانه حسنی نگو یه دسته گل
قصه کودکانه حسنی نگو یه دسته گل

مجموعه شعرهای کودکانه حسنی نگو بلا بگو، جزو متل ها و شعرهای عامیانه و کودکانه از منوچهر احترامی است که با مضامین تربیتی در طول سالها بازنشر شده است و خیلی مسائل و مشکلات کودکان را بازگو میگوید …

قصه کودکانه سن ملا و برادرش
قصه کودکانه سن ملا و برادرش

قصه کودکانه سن ملا و برادرش

قصه کودکانه سن ملا و برادرش داستان حساب کردن سن برادر ملا و ملا است که ملانصرالدین در جواب پرسش دوستش حرف بامزه‌ای می‌زند. (بیشتر…)

قصه کودکانه شوالیه غیرواقعی
قصه کودکانه شوالیه غیرواقعی

قصه کودکانه شوالیه غیرواقعی

نسیم یه شوالیه بود. اما اون دوست نداشت سوارکاری کنه و بجنگه.

نسیم دوست داشت کتاب بخونه و بنویسه و همچنین اون خیلی دوست داشت که بافتنی ببافه.

یه شب یه نفر در زد.

شاه کریم پشت در بود. اون با گریه گفت: (بیشتر…)

قصه کودکانه روباه و لک لک
قصه کودکانه روباه و لک لک

قصه کودکانه روباه و لک لک

روباه و لک لکی با هم دوست بودند.

اون‌ها بیشتر روزها رو با هم میگذروندند.

در دوستی اون‌ها فقط یه اشکال وجود داشت. روباه مرتب به لک لک حقه می‌زد. (بیشتر…)

قصه کودکانه خداروشکر الاغم گم شد
قصه کودکانه خداروشکر الاغم گم شد

قصه کودکانه خداروشکر الاغم گم شد

روزی از روزها ملانصرالدین الاغش را گم کرد.

ملا کوچه به کوچه به دنبال الاغش گشت و سراغ الاغش رو از همه گرفت و … (بیشتر…)

قصه کودکانه دیو و دلبر
قصه کودکانه دیو و دلبر

قصه کودکانه دیو و دلبر

قصه کودکانه دیو و دلبر مرد کشاورزی است که به شهر می‌رود تا برای دخترش یک شاخه گل بیاورد اما در راه به یک قصر برمی‌خورد و که یک غول در آنجا زندگی می‌کند و … (بیشتر…)

قصه کودکانه یکبار یک ابری بود
قصه کودکانه یکبار یک ابری بود

قصه کودکانه یکبار یک ابری بود

یکبار یک ابری بود که در آسمان حرکت می‌کرد مانند قایق‌های که در دریا از این طرف به آن طرف شناور بودند؛

و بعضی وقت‌ها به شکل ابر استخوانی و بعضی وقت‌ها به شکل ابر هاپویی در میومدند؛

و موقع عصر وقتی که خورشید سرخ می‌شد ابرها بصورت یک اژدهای سرخ درخشان در میومدند و … (بیشتر…)

قصه کودکانه دزد بانک
قصه کودکانه دزد بانک

قصه کودکانه دزد بانک

قصه کودکانه دزد بانک داستان دزد نادونی هست که به بانک می‌رود برای دزدی اما پلیس او را پیدا می‌کند و دنبال او می‌دود تا … (بیشتر…)

قصه کودکانه کیف مامان جیرجیرک
قصه کودکانه کیف مامان جیرجیرک

قصه کودکانه کیف مامان جیرجیرک

قصه کودکانه مامان جیرجیرک داستان مامان جیرجیرکی است که یک کیف قرمز کوچولو  دارد و هر چی می‌خرد توی اون می‌گذارد تا اینکه یک روز وسایل کیفش موقع باران روی زمین می‌ریزد  و خیس می‌شود. مامان جیرجیرک هم‌ می‌فهمد که کیفش کوچک است برای همین کیف بزرگتری را دستش می‌گیرد. (بیشتر…)

قصه کودکانه خواب ملانصرالدین
قصه کودکانه خواب ملانصرالدین

قصه کودکانه خواب ملانصرالدین

قصه کودکانه خواب ملانصرالدین داستانی در مورد ملا است که در خواب می‌بیند یک نفر به او بدهکار است. اما وقتی از خواب بیدار می‌شود . . .

سلام سلام آی بچه‌های مهربون  کوچولوهای خوش زبون

امروزم با یکی دیگه از قصه‌های رعنا به خونه‌های شما اومدیم


قصه کودکانه خواب ملانصرالدین

یه شب ملا در خواب دید بخاطر طلب‌اش با یک مرد دعوا می‌کنه.

ملا می‌گفت:

تو به من صد دینار بدهکاری.

اما مرد می‌گفت:

اشتباه می‌کنی. من فقط یک دینار بدهکارم.

ملا توی خواب هی داد و فریاد کرد که از صدای خودش بیدار شد.

وقتی ملا متوجه شد که همه چیز رو خواب می‌بینه فوری چشم‌هایش رو بست و گفت:

عیب نداره. عیب داره رفیق. آقا همون یه دینار رو هم بدهی من راضی‌ام. فقط همین حالا بده.

خب بچه‌های خوبم امیدوارم از قصه‌ امروز خوشتون اومده باشه،

تا یه روز دیگه و یه قصه یا حکایت قشنگ دیگه خدانگه‌دار

قصه‌گو: رعنا