قصه کودکانه آش نخورده و دهن سوخته

داستان جالب ضرب المثل آش نخورده و دهن سوخته از این قرار است  که، دو دوست قدیمی یکدیگر را میبینند و یکی از آنها دوستش را برای خوردن نهار به منزلش دعوت میکند . هنگام نهار اتفاق جالبی میفتد و….

230

 

قصه کودکانه آش نخورده و دهن سوخته

روزی روزگاری در زمان های قدیم توی یک ده، نه خیلی بزرگ و نه خیلی کوچیک، بالای تپه توی یه خونه گلی، مشهدی حسن و زن اش با هم زندگی میکردند.

یه روز مشهدی حسن دل اش برای رفیق شفیق اش که مدت ها از اون بیخبر بود تنگ شد.

برای همین تصمیم گرفت اون رو به خونه اش دعوت کنه.

فردای اون روز دوستش قرار شد به خانه اون ها بیاد.

بخاطر همین، مشهدی حسن به زن اش گفت: خانم، فردا مهمون داریم، آش درست کن مهمون مون خوشش بیاد.

فردا مشهدی حسن خوشحال با صدای قوقولی قوقوی خروس اش از خواب بیدار شد.

زن اش رو هم فوری صدا زد تا براشون آش بپزه.

کنار در رو آب و جارو کرد و منتظر دوستش شد.

یک ساعت نگذشته بود که مهمون شون سر رسید.

مشهدی حسن با دیدن دوست قدیمی اش، گل از گل اش شکفت و گفت: به به رفیق قدیمی، خوش اومدی، صفا آوردی به خونه مون، دلم برات تنگ شده بود، اهل و عیال چطورن؟

بعد از احوالپرسی و چاق سلامتی، اون رو به طرف مهمون خونه برد.

اون ها تا ظهر با هم از این در و اون در حرف زدند و گل گفتند و گل شنیدند.

همسر مشهدی حسن هم با کمال میل و روی خوش از اون ها پذیرایی کرد.

ظهر که شد، مشهدی حسن گفت: اینجا خونه خودته رفیق، تعارف نکن، ناهار پیش ما بمون؛ و تونست دوستش رو راضی کنه که ناهار پیش شون بمونه.

همسر مشهدی حسن، فوری سفره رو آورد و پهن کرد.

بعد هم یک کاسه آش برای مشهدی حسن و مهمون اش ریخت.

بوی آش توی اتاق پیچید. مهمون گفت: به به رفیق، دستت درد نکنه، چه آشی، از بویش معلومه خیلی خوشمزه است.

مشهدی حسن گفت: بسم الله؛ و زود رفت تا قاشق هم بیاره.

ادامه داستان را بشنویم.

قصه‌گو: رعنا

دیدگاهتان را درج کنید

سه × 3 =