قصه کودکانه بارامب و برومب

barambvaboroomb

این داستان بامزه در مورد مامان دیوی است که یه خونه بین ابرها و چند تا بچه  شیطون داره. مامان دیوی هر شب برای ساکت کردن بچه هایش از بین ابرها پایین میاد و به شهر میره و قابلمه و دیگهای اهالی شهر رو برمیداره و به خونه  بالای ابرهایش میبره تا بچه هاش رو ساکت کنه تا اینکه یه روز مردم به فکر چاره می افتند و براشون سوال میشه که قابلمه ها چرا غیب میشن و …

233

قصه کودکانه بارامب و برومب

یکی بود یکی نبود. یه خانوم دیوه بود که عاشق ملاقه و دیگ بود.

شب ها که آدم ها میخوابیدند میومد و ملاقه و دیگ هاشون رو میبرد.

صبح ها هم که آدم ها بیدار میشدند میدیدند ملاقه ها و دیگ هاشون نیست.

اونوقت میرفتند بازار و دوباره ملاقه و دیگ میخریدند.

یک شب آدم ها گفتند: هرچی میخریم دوباره گم میشه!!! بی ملاقه و دیگ هم نمیشه غذا پخت و آشپزی کرد. باید کاری بکنیم.

اون شب آدم ها وقتی خوابیدند لای چشم هاشون رو باز گذاشتند و دیو رو دیدند.

دم اش رو یواشکی گرفتند و دنبال اش رفتند.

خانوم دیوه، در یک چشم به هم زدن رسید به آسمون. پرید روی ابر اولی از اونجا روی ابر دومی و بعد هم روی ابر سومی.

روی ابر سوم یه قصر بزرگ بود.

توی قصر صدای جیغ و ویغ بود که روی هوا بود.

آدم ها تا صدای جیغ و ویغ رو شنیدند ترسیدند؛ دم خانوم دیوه رو ول کردند و دنبال اش توی قصر نرفتند.

از پنجره یواشکی اونجا رو نگاه کردند. ملاقه ها و دیگ ها رو دیدند.

ناگهان خانوم دیوه بارامب و برومب با ملاقه ها روی دیگ ها زد.

ادامه داستان را بشنویم.

قصه‌گو: رعنا

دیدگاهتان را درج کنید

دو − 1 =