قصه کودکانه جوجه اردک زشت

jujeordakezesht1

این داستان زیبا در مورد بچه قویی است که در کنار تخمهای اردک سر از تخم بیرون می آورد و به دلیل تفاوت های زیادش با آنها سایر حیوانات مزرعه رفتار خوبی با او ندارند و او هیچ دوستی ندارد تا جایی قوی کوچولوی قصه ما  تصمیم میگیرد از مزرعه برود و…

239

 

قصه کودکانه جوجه اردک زشت

مامان اردکه توی یه مزرعه زندگی میکرد.اون توی لونه اش پنج تخم کوچک و یه تخم بزرگ داشت.

یک روز، پنج تا تخم کوچک شروع به ترک خوردن کردند. ترق، ترق، ترق!

 و پنج  تا جوجه اردک کوچولوی زرد و زیبا از آنها بیرون آمدند.

بعد تخم بزرگ شروع به ترک خوردن کرد. تلق، تلق، تلق!

 و جوجه اردک بزرگ زشتی از تخم بزرگ بیرون آمد.

مامان اردکه با خودش فکر کرد: «عجیبه.»

خلاصه روزا گذشت. هیچ کس دوست نداشت با جوجه اردکی که از تخم بزرگ بیرون اومده بود بازی کنه.

خواهر و برادرهاش بهش می گفتند «از اینجا برو.»

«تو زشتی!»

جوجه اردک زشت غمگین  و ناراحت شده بود. پس رفت تا دوستان جدیدی پیدا کند.

گوسفند گفت: «از اینجا برو!»

گاو گفت: «از اینجا برو!»

اسب گفت: «از اینجا برو!»

هیچ کس نمی خواست با اون دوست بشه.

کم کم هوا سرد شد.

برف شروع به باریدن کرد.

جوجه اردک زشت یه انباری خالی پیدا کرد و آنجا ماند. اون سردش شده بود و غمگین و تنها بود.

سپس بهار از راه رسید.

جوجه اردک زشت از انبار بیرون رفت و به برکه برگشت.

اون خیلی تشنه بود .پس منقار خود را در آب فرو برد و یه پرنده ی زیبا و سفید دید.

با خودش گفت:  «وای! اون کیه؟»

پرنده سفید زیبای دیگری گفت: «اون تویی.»

«من؟ ولی من که یه جوجه اردک زشتم.»

«دیگه نیستی. تو هم مثل من یه قوی زیبا هستی.»

دوست داری با من دوست بشی؟»

او لبخندی زد و گفت: «آره.»

بلههه جوجه اردک زشت ما در واقع یک قوی زیبا و سفید بود.

 وهمه حیوانات دیگر آنها را که دوستای خوبی شده بودند، در حال پرواز و دور شدن از آنجا تماشا کردند.

قصه‌گو:

قصه صوتی مرتبط

انیمیشن کودکانه مرتبط

کتاب کودکانه مرتبط

دیدگاهتان را درج کنید

4 × چهار =