قصه کودکانه شتر دیدی ندیدی

قصه کودکانه شتر دیدی ندیدی

حکایت زیبای شتر دیدی ندیدی داستان ضرب المثلی است در مورد مردی که شترش گم میشود و او به دنبال یافتن‌ شتر خود، فردی را به عنوان دزد میابد و نزد قاضی میبرد و…

5

….

شتر دیدی ندیدی

روزی روزگاری توی دِه نه خیلی بزرگ و نه خیلی کوچیک، بالای تپه خانه گِلیِ مشتی حسن بود.

مشتی حسن یه شتر داشت. شترش رو خیلی دوست داشت.

آخر هر هفته، شیرینی و ترشی که زن اش می‌پخت رو روی شترش میذاشت و به شهر میبرد و میفروخت.

یه روز که مشتی حسن به شهر می‌رفت، وسط راه خسته شد.

زیر درخت خوابید و استراحت کرد.

شترش هم کنار درخت منتظر شد.

غروب شد. مشتی حسن از خواب بیدار شد و دید ای دل غافل شترش نیست.

اینور رو گشت و اونور رو گشت. اما از شترش خبری نبود که نبود.

چشم‌اش به یک رهگذر افتاد که از کنار جاده می‌گذشت.

گفت: آی رهگذر تو شتر من رو ندیدی؟

رهنگذر گفت: همون شتری که گردنش کج بود؟

مشتی حسن گفت: باریکلا باریکلا خودشه.

رهگذر دوباره گفت: همون شتری که یه طرفش بار شیرینی و یه طرفش بار ترشی داشت؟

مشتی حسن دوباره گفت: باریکلا. باز هم باریکلا. حالا بگو شتر من کجاست؟

رهگذر گفت: من شتر ات را ندیدم!!!

مشتی حسن ترسید.

با خودش گفت: حتما شترم رو دیده و با خودش به شهر برده و فروخته.

بنابراین فوری دست اونو گرفت و برد به شهر پیش قاضی.

مشتی حسن از سیر تا پیاز اون چیزی رو که شنیده بود و دیده بود برای قاضی تعریف کرد.

قاضی گفت: آهای رهگذر حالا نوبت تو است. تو بگو شتر را چکار کرده ای؟

رهگذر گفت: بخدا قسم من شتری ندیدم.

مشتی حسن داد زد و گفت: ای بی خدا، چرا قسم دروغ می‌خوری؟

قاضی گفت: ای رهگذر پس بگو از کجا مشخصات شتر را میدانستی؟

رهگذر گفت: ای قاضی، من دیدم سبزه های یک سمت جاده خورده شده است و یک سمت دیگر دست نخورده باقی مانده است. فهمیدم که شتر گردن اش کج است. در طول راه که میرفتم دیدم یک سمت پر از مگس و سمت دیگر پر از پشه است. گفتم که پس بار این حیوان سمتی که مگس است شیرینی دارد، و سمتی که پشه هست حتما بار ترشی دارد.

چون مگس ها دور شیرینی جمع میشوند و پشه ها دور ترشی.

برای همین حدس زدم که بار این حیوان چیست و از کدام طرف میرود.

قاضی با شنیدن این حرف ها دستی به سر و روی اش کشید و محاسن و ریش اش را گرفت و گفت: زود از اینجا برو از این به بعد هم شتر دیدی ندیدی.

مشتی حسن هم ناامید و سرگردان دنبال شترش رفت تا ببیند چه باید بکند.

قصه‌گو: رعنا

دیدگاهتان را درج کنید

20 + 9 =