قصه کودکانه طوطی و بازرگان

tutivabazargan1

بازرگانی ، طوطی زیبایی دارد و او را بسیار دوست می‌دارد،  در سفری به هندوستان، از طوطی خود می‌پرسد که چه چیزی به عنوان سوغاتی برای او بیاورد. طوطی از او خواهش می‌کند که در هندوستان به جنگل رفته و به سایر طوطی ها بگوید که طوطی او که در قفس است به آنها سلام‌ رسانده ، بازرگان بخت برگشته و از همه جا بی خبر ، این کار را انجام می‌دهد ولی ….

قصه کودکانه طوطی و بازرگان

مرد بازرگانی بود که یک طوطی زیبا و خوش آواز در خانه اش داشت.

او قفس بزرگ و زیبایی برای طوطی ساخته بود و طوطی رو توی اون قفس نگهداری می کرد.

بازرگان طوطی اش رو خیلی دوست داشت. گاهی می نشست جلوی قفس و با اون حرف می زد.

غذا و آب طوطی رو هم خودش توی قفس میگذاشت و همیشه خودش مواظب اون بود.

روزی از روزها مرد بازرگان خواست به سفر بره. اون قصد داشت برای تجارت به کشور هندوستان سفر کنه. مرد بازرگان از خانواده و خدمتگذارهایش پرسید که دوست دارند برای سوغاتی چه چیزهایی برای شان بیاورد.

هر کدوم برای سوغاتی چیزی سفارش دادند. مرد بازرگان سراغ طوطی رفت و این سوال رو از اون هم پرسید و گفت:

ای طوطی قشنگ من، دوست داری برای تو چه چیزی سوغاتی بیاورم؟

طوطی آهی کشید و گفت: زمانی که به هندوستان رسیدی و طوطی ها رو دیدی سلام من رو به اون ها برسون.

به اون ها بگو من یک طوطی مثل شما دارم که در قفس من زندانی است. وقتی دیدی طوطی ها آزاد رور درخت ها در جنگل و صحرا پرواز می کنند از طرف من به آن ها بگو: آیا درست است که من اینجا در قفس زندانی باشم وو شما آزاد در جنگل و صحرا پرواز کنید؟!!!

دوستی این است که شما روی سبزه و درخت ها در جنگل و صحرا پرواز می کنید؟ از طرف من به آن ها بگو آیا درست است که من اینجا در قفس زندانی باشم و شما آزاد در جنگل و صحرا پرواز کنید؟

دوستی این است که شما روی سبزه و درخت آسوده خاطر باشید و من تنها در قفس باشم؟

خلاصه، مرد بازرگان به طوطی قول داد که پیغام اش رو به بقیه طوطی های هندوستان برسونه.

بعد وسایل سفرش رو آماده کرد و به هندوستان رفت.

وقتی به اون جا رسید، همه ی کارهایش رو انجام داد و سوغاتی هایش رو خرید.

زمانی که خواست برگرده، یاد حرف طوطی افتاد.

بنابراین به جنگل رفت تا پیغام اون رو به دوست هایش برسونه.

ادامه قصه را بشنویم.

قصه‌گو: رعنا

دیدگاهتان را درج کنید

سیزده + 7 =