قصه کودکانه مانتی در حرکت

mantidarharekat1

موتور مسابقه زیبایی به اسم مانتی، یه روز خراب میشه و صاحبش اون رو تو شهر بازی  میزاره تا بچه ها سوارش بشن و بازی کنن ولی اون خیلی ناراحته و دوست داره در حرکت باشه که ناگهان…‌

236

قصه کودکانه مانتی در حرکت

مانتی موتورِ خوبی بود. هنگامی که در مسیر مسابقه حرکت میکرد جمعیت برای اون دست میزدند و میگفتند: مانتیِ خوب و پیر، برنده میشه؛ مانتیِ خوب و پیر برنده میشه.

یه روز چرخ هایش به حرکت در نیامد.

راننده ی اون به نام کیت گفت: مانتی تو دیگه نمیتونی توی مسابقه شرکت کنی؛ تو رو به پارک بازی میبرم.

در پارک بازی، خط ریل کوچکی بود.

دریاچه ای برای قایق سواری و ماشین های بازی و غیره؛ و یک موزه.

کیت گفت: مانتی این خونه جدیدت هست. موفق باشی.

اما مانتی از اینکه فقط یک جا بایستد و زنگ بزند متنفر بود.

اون توی فکر و خیال بود که یهو یه صدایی گفت: آهای بچه ها به اون موتور نگاه کنید؛

و این میون پسری سوار موتور شد و فرمون اش رو گرفت و گفت: وژژژژژژژژژژژژژ…

پدر پسر گفت: مکس از روی موتور بیا پایین، بچه های دیگه هم میخواهند سوار موتور شن.

اما مکس بی خیال نبود و ادامه داد: برووووووووووووومب…

و ازش لذت میبرد.

بچه ها به هم میگفتند: حالا نوبتِ منه، منم میخوام، حالا نوبت منه…

سپس دو تا مکانیک اومدند و نگاهی به مانتی و نگاهی به بچه ها انداختند.

یکی از مکانیک ها گفت: این موتور درست چیزیه که ما بهش نیاز داریم.

اون یکی مکانیک با سر، حرف های دوستش رو تایید کرد.

ادامه داستان را بشنویم.

قصه‌گو: رعنا

دیدگاهتان را درج کنید

سه + 8 =