قصه کودکانه مرد خوش خیال

mardekhoshkhiyal1

مردی به همراه خرش که یار و همدم اوست به سفر میرود. در میان راه به کاروانسرایی میرسند و آنجا استراحت میکنند و مرد خرش را به خادم کاروانسرا می سپارد اما ….

242

قصه کودکانه مرد خوش خیال

مردی بود که یه خر پیر داشت. وقتی مرد اون خر رو خریده بود جوان و سرحال بود و خیلی خوب برای مرد کار میکرد.

به همین خاطر اون خرش رو خیلی دوست داشت.

حتی گاهی اوقات وقتی احساس تنهایی میکرد با خرش حرف میزد و درد و دل میکرد.

خر هم با عرعر هایش نشون میداد که به حرف های صاحب اش گوش میده.

روزی از روزها مرد تصمیم گرفت با خرش به مسافرت بره.

اون بقچه اش رو بست و سوار خر شد و از شهر خودش بیرون اومد.

مرد رفت و رفت تا اینکه دید خورشید داره پشت کوه ها پنهون میشه.

کم کم داشت شب میشد و اون باید جایی برای استراحت و خوابیدن پیدا میکرد.

در همین فکرها بود که از دور ساختمون بزرگ گِلی دید.

وقتی جلو تر رفت، متوجه شد که اونجا یک کاروانسرا است و محلی برای استراحت مسافرهاست.

چند نفر دیگه هم اونجا بودند. اون ها که همه مثل اون مسافر بودند دور هم نشسته بودند و با هم حرف میزدند.

مرد از اینکه اونجا تنها نبود، خوشحال شد.

اون دم در خرش رو به دست خادم مهمانسرا سپرد و خودش کنار بقیه مسافرها نشست و مشغول حرف زدن شد.

خلاصه، هر کسی چیزی میگفت.

بعد از اینکه اونها کمی با هم صحبت کردند یکی از اهالی کاروانسرا سفره ای پهن کرد تا شامی بخورند.

مرد یکدفعه یاد خرش افتاد.

بنابراین خادم رو صدا زد و گفت: برادر برو به خر من کاه و جو بده گرسنه نمونه.

خادم گفت: من سال هاست که در این کاروانسرا کار میکنم؛ خودم میدانم که باید به حیوانات کاه و جو بدهم.

مرد گفت: خر من پیر شده و دندان هایش دیگر مثل قبل محکم نیست؛ باید کمی آب قاطی کاه و جو اش بریزی تا راحت تر بتواند آن ها را بخورد.

خادم گفت: عجب! بقیه این چیزها رو از من یاد میگیرند آنوقت تو به من یاد میدی؟!

ادامه داستان را بشنویم.

قصه‌گو: رعنا

دیدگاهتان را درج کنید

پنج × دو =