قصه کودکانه مهمان های ناخوانده

mehmanhayenakhande1

تو سرزمین قصه ها یه پیرزن مهربون، توی یه کلبه کوچیک تنها زندگی میکرد تا اینکه یه روز بارونی و سرد، حیوانات مختلف به خونه پیرزن پناه میارن و اتفاقات جالبی رخ میدهد.

240

 

قصه کودکانه مهمان های ناخوانده

در یک ده کوچک ، پیرزنی زندگی می کرد.

این پیرزن، یک حیاط داشت قد یک غربیل که یک درخت داشت قد یک چوب کبریت.

پیرزن، خوش قلب و مهربان بود، بچه ها خیلی دوستش داشتند.

یک روز غروب، وقتی آفتاب از روی ده پرید و خانه ها تاریک شد ، پیرزن چراغ را روشن کرد گذاشت روی تاقچه . چادرش را انداخت سرش، رفت دم در خانه که هوایی بخورد، آشنایی ببیند، دلش باز بشود.

همینطور که داشت با بچه ها صحبت می کرد، نم نم باران شروع شد. بوی کاهگل از دیوارها بلند شد.

پیرزن بچه ها را روانه ی خانه کرد و خودش به اتاق برگشت.

باران تند شد. صدای رعد و برق، کاسه – کوزه های روی تاقچه را می لرزاند.

پیرزن سردش شد، فکر کرد رختخوابش را بیندازد و برود زیر لحاف گرم شود؛ که صدای در بلند شد: تَق تَق تَق

پیرزن به خودش گفت: «خدایا، کیه این وقت شبی در می زنه؟» چادرش را سر کرد، دوید توی حیاط. پشت در پرسید: «کیه داره در می زنه؟»

«منم، خاله گنجیشکه، دارم زیر بارون خیس میشم؛ درو وا کن .»

پیر زن در را باز کرد و گفت: «بیا تو. »

ادامه داستان را بشنویم.

قصه گو: رعنا

دیدگاهتان را درج کنید

دو + شش =