قصه کودکانه موش مغرور و ادعای بزرگی

موش مغرور و ادعای بزرگی

داستان در مورد موشی است که روزی شتری را میبیند و با خوشحالی افسار او را در دست گرفته به دنبال خود کشیده و احساس قهرمانی میکرد. .‌شتر هم در مقابل او مقاومتی نمیکرد تا عکس العمل موش را ببیند. آنها در میانه راه به رودخانه ای میرسند و طی ماجرایی موش متوجه اشتباه خود میشود.

215

قصه کودکانه موش مغرور و ادعای بزرگی

روزی روزگاری مووشی شتری را دید که افسارش به هیچ جا بسته نیست.

نزدیک شتر آمد.

وقتی دید هیکل شتر چند برابر هیکل کوچک خودش است و افسار او هم به جایی بسته نیست هوس کرد افسار شتر را بگیرد.

موش افسار شتر را توی دستش گرفت.

شتر به موش نگاه کرد. اما به او چیزی نگفت.

شتر با خودش فکر کرد: او کوچک است بگذار دلش خوش باشد که افسار مرا گرفته است.

موش از اینکه افسار شتر به آن بزرگی را گرفته بود خیلی خوشحال بود و احساس قدرت میکرد.

او افسار شتر را گرفت و کشید تا او همراهش برود.

شتر هم با او همراهی کرد و به دنبال موش حرکت کرد.

موش با خودش فکر میکرد که خیلی قدرتمند و پهلوان است که شتر به ام بزرگی را به دنبال خودش میکشاند.

اون حواس اش به این نبود که شتر خودش به دنبال او میاید چون او آنقدر زور ندارد که شتر را که هیکل اش چند برابر اوست به دنبال خود بکشاند.

آنها رفتند و رفتند تا به نهر آبی رسیدند.

موش وقتی به آب نگاه کرد ترسید و لب نهر آب ایستاد.

شتر گفت: برای چه از نهر رد نمیشوی؟

موش گفت: مگر نمیبینی؟ مگر نمیبینی که نهر چقدر عمیق است؟ نمیتوانم از آن رد شوم.

ادامه داستان را بشنویم.

قصه‌گو: رعنا

 

دیدگاهتان را درج کنید

16 + پانزده =