قصه کودکانه نخودی خانوم

nokhodikhanum1

این قصه جذاب در مورد زن و شوهری است که فرزندی ندارند تا اینکه یک روز با یک معجزه بچه دار میشوند. دختری باهوش  به اسم نخودی خانوم وقتی برای چیدن گندم میرود، گرفتارغولی می شود و اتفاقات جالبی رخ می دهد و….

 

قصه کودکانه نخودی خانوم

یکی بود یکی نبود. غیر از خدا هیچکس نبود. یه زن و شوهری بودند که بچه نداشتند.

تمام آرزوی اون ها این بود که صاحب بچه بشن. یه روز وقتی زن می خواست دیزی آبگوشت رو رو یاجاق گاز بذاره، یه بخود از دیزی پرید بیرون؛ شد یه دختر…

در همین موقع زن های همسایه به خونه اومدند و یکی از اون ها برای اون رو اذیت کنه گفت: خواهر تو هم دخترت رو بفرست تا با دخترهای ما برای خوشه چینی به صحرا بره.

زن آهی کشید و با غصه گفت: خواهر مگه نمیدونی ما بچه نداریم.

در همین موقع دخترک نخودی پرید وسط توی اتاق و گفت: ننه جان! پس من چی هستم؟!…

من رو با اون ها بفرست.

زن وقتی چشمش به او افتاد خیلی خوشحال شد. دست و روی اش رو شست و لباس تن اش کرد و اسمش رو نخودی خانوم گذاشت.

بعد اون رو با دخترهای همسایه به صحرا فرستاد.

اون ها هم تا غروب خوشه گندم جمع کردند. غروب که شد دخترها گفتند: نخودی خانوم دیر شد دیگه باید به خونه برگردیم.

نخودی خانوم گفت: حالا زوده. کمی دیگه خوشه جمع کنیم بعد می ریم.

دخترها ماندند و کمی دیگه خوشه جمع کردند و وقتی راه افتادند برن ناگهان دیوی جلوی شان سبز شد!

دیو گفت: به به… نخودی خانوم… تو کجا اینجا کجا؟

دخترها ترسیدند اما نخودی خانوم اصلا نترسید و به دیو گفت: اومده بودیم خوشه چینی.

دیو نگاهی به دخترها کرد و با خودش گفت: خیلی لاغرند. باید اون ها رو چند روزی نگه دارم تا خوب بخورند و بخوابند و حسابی چاق بشن و یکی یکی نوش جون کنم.

با این فکر رو به دخترها کرد و گفت: حالا شبه، همه جا تاریکه، شما نمیتونید به خونه برگردید چون در راه گم میشید و جانوران درنده شما را پاره پاره می کنند. بیایید امشب مهمون من باشید.

فردا صبح وقتی هوا روشن شد به خونه تون برید.

نخودی خانوم گفت: عیبی نداره، بریم.

اونوقت همگی راه افتادند و به خانه دیو رفتند. دیو هم غذای شون رو داد و جای اون ها رو انداخت.

دخترها به محض اینکه دراز کشیدند، خواب شون برد. فقط نخودی خانوم بیدار موند.

وقتی صدای خر و پف دخترها بلند شد دیو گفت: کی خواب است و کی بیدار؟

نخودی خانوم گفت: همه خوابند و من بیدار.

دیو پرسید: چرا نمیخوابی؟ نخودی خانوم جواب داد: خونه خودمون که بودم مادرم یه بشقاب حلوا درست می کرد و یه بشقاب نیمرو؛ من هم میخوردم و بعدش می خوابیدم.

دیو یهک بشقاب حلوا و یک بشقاب نیمرو درست کرد و جلوی نخودی خانوم گذاشت.

نخودی خانوم هم دخترها رو صدا کرد و همگی بلند شدند و نیمرو و حلوا رو خوردند و خوابیدند…

ادامه داستان را بشنویم.

قصه‌گو: دوست خوب و همراه رعنااستوری، رایان علیپور ۵ ساله

دیدگاهتان را درج کنید

هشت + نوزده =