قصه کودکانه پرش بلند قطره کوچولو

https://ranastory.com/

قصه کودکانه پرش بلند قطره کوچولو


پرش بلند قطره کوچولو، داستان قطره کوچولوی بامزه‌ای است که از بالای ابرها با حسرت به زمین نگاه کرده و خیال‌پردازی می‌کند. در نهایت قطره کوچولوی بامزه قصه‌ی ما، با تابش باران گرم شده و بالاتر می‌رود و با وزش باد و سردتر شدن هوا تبدیل به قطره‌ی باران می‌شود و بر روی زمین می‌بارد.

هدف:

  • آشنا کردن کودک با طبیعت و روند تشکیل باران
  • تقویت خیال‌پردازی مثبت در کودکان و رشد خلاقیت
  • درک لذت بردن از لحظات زندگی و امکانات موجود

سلام سلام آی بچه های مهربون

کوچولوهای خوش زبون

امروزم با قصه‌های رعنا به خونه‌های شما اومدیم.

فصل بهاره و معمولا هر روز بارون میاد، امروز می‌خواییم قصه‌ی یه قطره کوچولوی بامزه که روی ابرا نشسته و کم کم به قطره بارون تبدیل میشه و روی زمین میباره رو براتون تعریف کنم.

 

پرش بلند قطره کوچولو

 

صبح یک روز خیلی گرم، قطره کوچولو و دوستش روی یه تکه ابر کوچک در کنار ابرهای کوچک و بزرگ دیگه، وسط آسمون نشسته بودند و به زمین نگاه می‌کردند.

از بالای ابرا، همه چیز جذاب و شگفت انگیز بود. درختان شبیه یک توپ سبز نرم، رودخانه ها شبیه یک ربان نقره‌ای براق و کوه‌ها شبیه اسکوپ‌های توپی بستنی و ساختمان‌ها هم شبیه جعبه‌های جادویی طوسی رنگ به نظر می‌رسیدند.

قطره کوچولو از دوستش پرسید: به نظرت روی زمین دیگه چه چیزای جالبه دیگه‌ای وجود داره؟ دوستش گفت: بابام میگه یه عالمه آدم، حیوانات و درختان با ماشینهای مختلف روی زمین هست.!

قطره کوچولو گفت: واااااای چه جالبه. خیلی دلم میخواد ببینمشون و با حسرت به سمت زمین نگاه کرد.

در ادامه روز، وقتی خورشید خانم داشت تو آسمان می درخشید، قطره کوچولو و دوستانش بالا و بالاتر رفتند تا جایی که جلو نور خورشید خانومو گرفتند. کم کم آقای باد سوت زنان نزدیک شد و قطره کوچولو و دوستانش که روی ابرای دیگه بودند به هم نزدیکتر کرد. یکم که گذشت صدای سوت وزیدن آقای باد بیشتر شد و یهو قطره کوچولو حس کرد که داره سردش میشه. اون واقعا احساس سرما می‌کرد.

آقای باد قطره کوچولو و دوستاش رو آن‌قدر بهم نزدیک کرد که یهو بووووپ. همشون به سمت زمین پرت شدند.

قطره کوچولو به دوستش گفت میای تا زمین مسابقه بدیم؟  و بعدش شروع کردند با سرعت به سمت پایین اومدن. آنها از کنار پرندگان و ساختمانهای بلند گذشتند و با سرعت پایین و پایینتر اومدند که یهو یه چیزی رو زمین دیدند.

قطره کوچولوگفت: واای یه رنگین کمون روی زمین ! زرد قرمز سبز ابی و…  و باز هم پایینتر اومدند. دوستش گفت: بیشتر شبیه یه توپ رنگی رنگیه . ببین گرده . و همچنان با سرعت به سمت زمین آمدند

صدای هیاهو و خندشون آسمونو پر کرده بود که یهو به یه چیز رنگی رنگیه رنگین کمونی برخورد کردند و دوتایی از روش مثل سرسره لیز خوردند. اون یه چتر بود که قطره کوچولو و دوستش از روش لیز خوردند و دوتایی با هم یوهو گفتند و خندیدند. حالا قطره کوچولو رسیده بود به زمینی که از بالا با حسرت نگاهش می کرد …

 

نویسنده : روشن

قصه‌گو: رعنا

 

خب دوستان خوبم، بچه‌های عزیزم، امیدوارم که از قصه امروز خوشتون اومده باشه، تا یه روز دیگه و یه قصه قشنگ دیگه، خدانگه‌دار.

 

 

قصه صوتی مرتبط

انیمیشن کودکانه مرتبط

کتاب کودکانه مرتبط

دیدگاهتان را درج کنید

یک × دو =