قصه کودکانه گرگ و روباه

گرگ و روباه

قصه کودکانه گرگ و روباه داستان یک گرگ گرسنه است که در جنگل به دنبال غذا میگردد.
یهو با یک روباه روبرو میشود و روباه او را گول میزند که نتونه گرگ اونو بخوره و پیشنهاد داد که…


توی یک جنگل سبز یه گرگی بود که خیلی گرسنه بود.
داشت توی جنگل راه میرفت و توی دلش با خودش حرف میزد.
به خودش میگفت:
ای خدا چیکار کنم؟ گشنمه این دل من درد میکنه. غذا میخواد. ای خدا چیکار کنم؟
که یهو یه دونه روباه دید که توی جنگل داره راه میره.
دوید و دوید و جلوی آقا روباهه ایستاد و گفت:
روباهِ چاق و تپل بیا اینجا تو بشو غذای من.
روباه خیلی ترسید.
اما اون باهوش بود ولی نمیتونست با گرگه بجنگه.
با خودش فکر کرد که چیکار کنم؟ ای خدا چیکار کنم چجوری از دست این گرگه من فرار کنم؟
توی همین فکرها بود که یهو یه ایده خوب اومد توی ذهنش.
رو کرد به آقا گرگه و گفت:
یا این بهتر که من بشودم غذای تو فقط در کنار من پیشنهادم این است بخورید ماهی پلو.
گرگه نگاهی به اطراف کرد و گفت:
رودخونه یخ بسته. منم قلاب ندارم. چطوری ماهی بگیرم تا کنار تو بخورم؟
روباه که دید آقا گرگه گول اش رو خورده و حرفش رو باور کرده فرصت رو غنیمت شمرد و گفت:
سرور من شما پنجه قوی دارید که میتونید یخ رودخونه رو بشکونید و دم تون رو بندازید و بکنید طعمه ماهی ها.
اینجوری دم شما توی آب قرار می‌گیره و ماهی ها تا میان بخورن اش و گازش بگیرن شما دم تون رو میکشید بیرون و میتونید ماهی ها رو شکار کنید….

و اما بشنوید از گرگ طماع که احساس میکرد به به الان الان روباهه رو شکار کرده و ماهی هم کنارش میخوره و کیف میکنه یه کم فکر کرد و گفت:

آره. عالیه. به شرط اینکه کلکلی در کار نباشه.

روباه هم برای اینکه صداقت و درستکاری خودش رو ثابت کنه گفت:

سرورم من کنار شما مینشینم تا خیال تان راحت باشد.

خلاصه آقا گرگه یخ رودخونه رو شکوند و نشست روی سطح یخ و دم اش رو انداخت توی آب.

توی لحظه دم آقا گرگه یخ زد.

همزمان شکارچی که اون اطراف میچرخید، به نزدیک رودخونه اومد و دید به به؛

یه گرگ و یه روباره روی یخ ها نشسته اند.

گرگ و روباه اومدند فرار کنند؛

روباه که روی یخ ها بود بدو بدو رفت و رفت.

اما آقا گرگه تا اومد بلد بشه دید دم اش توی آب یخ زده.

به زور و بدبختی برای اینکه کشته نشه دم اش رو کشید از آب بیرون و دم اش کنده یود!!!

شکارچی چندتا تیر شلیک کرد و نتونست گرگ رو شکار کنه.

اما گرگه، دم بریده شد.

گرگه همونجور که فرار کردن روباه رو نگاه میکرد فریاد زد:

ای روباه نابکار کجا میروی؟

روباه هم دوان دوان که فرار میکرد، رو به گرگ کرد و گفت:

یادت نره ای گرگه. ای گرگِ دم بریده.

عقل و درایت اینجا یه ابزار مفیده.

.

برگرفته از متون کهن

نگارنده: روشن

قصه‌گو: رعنا

دیدگاهتان را درج کنید

هفده − 1 =